تبلیغات
سوگماد - به بابایی درجه ندهند، پس به ما بدهند؟!
سوگماد
پایه ی هر چیز از ریشه باید درست باشد!

بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 17 اسفند 1389

به بابایی درجه ندهند، پس به ما بدهند؟!

همزمان با آغاز اردوهای بازدید از مناطق عملیاتی دفاع مقدس (راهیان نور)، پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در ویژه‌نامه‌ای با عنوان «پلاك»، به مرور رهنمودهای حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درباره روایتگری سیره‌ی شهدا، خاطرات و روایت معظم‌له از پنج فرمانده سال‌های دفاع مقدس، بخشی از وصیت‌نامه‌ی این شهدا و خاطره‌ی كوتاهی از زبان شهید یا هم‌رزمان آن‌ها می‌پردازد.

http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_1.gif به بابایی درجه ندهند، پس به ما بدهند؟!*
مدتی بود كه سرهنگ بابایی در پست معاونت عملیات و نماینده فرمانده نیروی هوایی در قرارگاه خاتم‌الانبیا مشغول به كار بودند. ایشان برای انجام كارهای لجستیكی از تهران تقاضای كمك كرده بود. پس از چند روز دو سرهنگ نیروی هوایی با مقداری تجهیزات به قرارگاه رسیدند. شهید بابایی با ظاهر همیشگی‌اش، یعنی لباس ساده بسیجی و سر تراشیده در داخل قرارگاه نشسته بود و قرآن می‌‌خواند. آن دو سرهنگ بی‌آنكه بدانند آن بسیجی، سرهنگ بابایی است، در حال گفت‌‌و‌‌گو با هم بودند. یكی از آن‌ها گفت:
- شما بابایی را می‌شناسید؟
آن دیگری پاسخ داد:
- نه، ولی شنیدم از همین فرمانده‌‌هاست كه درجه تشویقی گرفته‌‌اند! اول سروان بوده. دو درجه به او دادند و شده فرمانده پایگاه اصفهان. دوباره درجه گرفته و الآن شده معاونت عملیات.

سرهنگ اولی گفت:
- خب دیگه اگر به او درجه ندهند می‌‌خواهند به من و تو بدهند. بعد بیست و هفت سال خدمت، تازه شده‌ایم سرهنگ‌دو؛ آقایون ده سال نیست كه آمده‌اند و سرهنگ‌تمام شده‌اند!

بابایی با شنیدن صحبت‌‌های این دو سرهنگ، قرآن را بست و به بیرون قرارگاه رفت. از حرف‌هایی كه این دو سرهنگ با هم می‌‌زدند خیلی ناراحت شدم؛ ولی از آن‌جایی كه اخلاق شهید بابایی را می‌‌دانستم، او را معرفی نكردم. به دنبال او از قرارگاه بیرون رفتم و دیدم در پشت یكی از خاك‌ریزها در جلو قرارگاه دو زانو نشسته و دعا می‌‌كند. دانستم كه برای هدایت این دو سرهنگ دعا می‌‌كند. با دیدن این منظره نتوانستم خودم را كنترل كنم و به داخل قرارگاه برگشتم و به آن دو سرهنگ گفتم:
- آنكس كه پشت سرش بد می‌‌گفتید همان بسیجی بود كه در آن گوشه نشسته بود و قرآن می‌‌خواند. آن‌ها با شنیدن حرف من كمی جا خوردند؛ ولی باورشان نشده بود. از من خواستند تا واقعیت را بگویم. وقتی مطمئن شدند با شتاب نزد شهید بابایی رفتند. من از دور می‌‌دیدم كه آن دو مرتب از بابایی عذرخواهی می‌‌كردند و او با مهربانی و چهره‌‌ای خندان با آن‌ها صحبت می‌كرد؛ گویا اصلاً هیچ حرفی از آن دو نشنیده است.
* خاطره‌ای از ستوان عظیم دربندسری، برگرفته از كتاب «پرواز تا بی‌نهایت»


http://farsi.khamenei.ir/image/ver2/li_star_1.gif شهید بابایی به روایت رهبر انقلاب
سال 61 شهید بابایى را گذاشتیم فرمانده پایگاه هشتم شكارى اصفهان. درجه‌ى این جوان حزب‌اللهى سرگردى بود، كه او را به سرهنگ تمامى ارتقاء دادیم. آن‌وقت آخرین درجه‌ى ما سرهنگ تمامى بود. مرحوم بابایى سرش را مى‌تراشید و ریش مى‌گذاشت. بنا بود او این پایگاه را اداره كند. كار سختى بود. دل همه مى‌لرزید؛ دل خود من هم كه اصرار داشتم، مى‌لرزید، كه آیا مى‌تواند؟ اما توانست. وقتى بنى‌صدر فرمانده بود، كار مشكل‌تر بود. افرادى بودند كه دل صافى نداشتند و ناسازگارى و اذیت مى‌كردند؛ حرف مى‌زدند، اما كار نمى‌كردند؛ اما او توانست همان‌ها را هم جذب كند. خودش پیش من آمد و نمونه‌یى از این قضایا را نقل كرد. خلبانى بود كه رفت در بمباران مراكز بغداد شركت كرد، بعد هم شهید شد. او جزو همان خلبان‌هایى بود كه از اول با نظام ناسازگارى داشت.

شهید عباس بابایى با او گرم گرفت و محبت كرد؛ حتى یك شب او را با خود به مراسم دعاى كمیل برده بود؛ با این‌كه نسبت به خودش ارشد هم بود. شهید بابایى تازه سرهنگ شده بود، اما او سرهنگ تمام چند ساله بود؛ سن و سابقه‌ى خدمتش هم بیشتر بود. در میان نظامى‌ها این چیزها خیلى مهم است. یك روز ارشدیت تأثیر دارد؛ اما او قلبا و روحا تسلیم بابایى شده بود. شهید بابایى مى‌گفت دیدم در دعاى كمیل شانه‌هایش از گریه مى‌لرزد و اشك مى‌ریزد. بعد رو كرد به من و گفت: عباس! دعا كن من شهید بشوم! این را بابایى پس از شهادت آن خلبان به من گفت و گریه كرد. او الان در اعلى‌علیین الهى است؛ اما بنده كه سى سال قبل از او در میدان مبارزه بودم، هنوز در این دنیاى خاكى گیر كرده‌ام و مانده‌ام! ما نرفتیم؛ معلوم هم نیست دستمان برسد. تأثیر معنوى این‌گونه است. خود عباس بابایى هم همین‌طور بود؛ او هم یك انسان واقعا مؤمن و پرهیزگار و صادق و صالح بود.

http://farsi.khamenei.ir/image/home/rect-1-n.gif قسمتی از وصیت‌نامه سراشگر شهید:
به خدا قسم من از شهدا و خانواده شهدا خجالت می‌كشم وصیت‌نامه بنویسم. حال سخنانم را در چند جمله إن‌شاءالله خلاصه می‌كنم. خدایا مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده. خدایا همسر و فرزندانم را به تو می‌سپارم. خدایا من در این دنیا چیزی ندارم، هرچه هست از آن توست. پدر و مادر عزیزم، ما خیلی به این انقلاب بدهكاریم.


طبقه بندی: امام خامنه ای(مدظله العالی)، 
برچسب ها: شهدا، وصیت نامه، شهید بابایی،
ارسال توسط امیرحسین یگانه
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
بی نام طراحی اسلامی

دانلود فیلم

شادزیست

قالب وبلاگ

لیمونات

تک باکس

دانلود نرم افزار